تبلیغات
گلچین - به خاطر خودم!
 
درباره وبلاگ


در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد
عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد
جلوه ای کرد رخت دید ملک عشق نداشت
عین آتش و شد از این غیرت و بر آدم زد

*****************************
سلام دوست عزیز
امیدوارم که روز خوب و خوشی رو سپری کرده و کنی!!!!
اگه پیشنهاد یا انتقادی داشتی خوشحال میشیم بهمون بگی تا بلاگمون رو بهتر کنیم!
ممنون.

مدیر وبلاگ : سین مثل سلام
نظرسنجی
شما در روز حدودا چقدر مطالعه دارید؟








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
گالری تصاویر
گلچین
اشکی که به هنگام شکست میریزیم همون عرقیه که به هنگام تلاش نریختیم!!!
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
دوشنبه 3 مرداد 1390 :: نویسنده : سین مثل سلام
به نام خدا

مرد جوانی پدر پیرش مریض شد. چون وضع بیماری پیرمرد شدت گرفت او را در گوشه جاده ای رها کرد و از آنجا دور شد. پیرمرد ساعت ها کنار جاده افتاده بود و به زحمت نفس های آخرش را می کشید. رهگذران از ترس واگیرداشتن بیماری و فرار از دردسر روی خود را به سمت دیگری می چرخاندند و بی اعتنا به پیرمرد نالان راه خود را می گرفتند و می رفتند.

شیوانا از آن جاده عبور می کرد. به محض اینکه پیرمرد را دید او را بر دوش گرفت تا به مدرسه ببرد و درمانش کند.
یکی از رهگذران به طعنه به شیوانا گفت:" این پیرمرد فقیر است و بیمار و مرگش نیز نزدیک! نه از او سودی به تو می رسد و نه کمک تو تغییری در اوضاع این پیرمرد باعث می شود. حتی پسرش هم او را در اینجا به حال خود رها کرده و رفته است. تو برای چی به او کمک می کنی!؟"

شیوانا به رهگذر گفت:" من به او کمک نمی کنم!! من دارم به خودم کمک می کنم. اگر من هم مانند پسرش و رهگذران او را به حال خود رها کنم چگونه روی به آسمان برگردانم و از خالق هستی تقاضای هم صحبتی داشته باشم. من دارم به خودم کمک می کنم !"





نوع مطلب : داستانک، مطالب جالب و خوندنی، داستانک پند آموز، 
برچسب ها : داستانک، داستان کوتاه، داستان زیبا، داستان پندآموز، داستان جالب، به خاطر خودم،