درباره وبلاگ


در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد
عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد
جلوه ای کرد رخت دید ملک عشق نداشت
عین آتش و شد از این غیرت و بر آدم زد

*****************************
سلام دوست عزیز
امیدوارم که روز خوب و خوشی رو سپری کرده و کنی!!!!
اگه پیشنهاد یا انتقادی داشتی خوشحال میشیم بهمون بگی تا بلاگمون رو بهتر کنیم!
ممنون.

مدیر وبلاگ : سین مثل سلام
نظرسنجی
شما در روز حدودا چقدر مطالعه دارید؟








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
گالری تصاویر
گلچین
اشکی که به هنگام شکست میریزیم همون عرقیه که به هنگام تلاش نریختیم!!!
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
چهارشنبه 18 آبان 1390 :: نویسنده : سین مثل سلام
به نام خدا

ناپلئون

به هنگام اشغال روسیه توسط ناپلئون دسته ای از سربازاش درگیر جنگ شدیدی تو یکی از شهرهای کوچیک اونجا بودند که ناپلئون به طور تصادفی از سربازان خودش جدا افتاد.
گروهی از قزاقهای روس ناپلئون رو شناسایی کرده و دنبالش تا انتهای یه خیابون پیچ در پیچ رفتن.

ناپلئون برای نجات جان خودش به مغازه پوست فروشی در انتهای کوچه پناه برد.اون وارد مغازه شد و نفس زنان و التماس کنان فریاد زد: خواهش میکنم نجاتم دهید.جانم در خطر است,کجا میتوانم پنهان شوم؟!
پوست فروش گفت: عجله کن! اون گوشه زیر پوستها قایم شو. بعد ناپلئون رو زیر انبوهی از پوست قایم کرد.

بلافاصله قزاقها به اونجا رسیدن و فریاد زدن اون کجاست؟ ما دیدیم که او وارد این مغازه شد!!!
با همه ترسی که پوست فروش رو فرا گرفته بود چیزی نگفت.اونوقت بود که قزاقها همه مغازه رو گشتند ولی وقتی چیزی پیدا نکردن با نا امیدی از اونجا رفتن.

مدتی بعد ناپلئون آروم از زیر پوستها بیرون اومد و درست همون موقع سربازاش هم از راه رسیدن.
پوست فروش به طرف ناپلئون برگشت و بهش گفت : باید ببخشید که از مرد بزرگی همچون شما این سوال را میپرسم,اما میخواستم بدانم که زیر آن پوستها با اطلاع از این که ممکن است آخرین لحظات عمرتان را بگذرانید چه احساسی داشتید؟
ناپلئون قامتش رو راست کرد و فریاد زد : با چه جراتی از من یعنی امپراتور فرانسه چنین سوالی میپرسی؟ محافظین این مرد گستاخ رو بیرون ببرید,چشمهایش را ببندید و اعدامش کنید!!!

سربازان پوست فروش بخت برگشته رو بیرون بردند و چشماش رو بستن و کنار دیوار قرارش دادن برا اعدام!
مرد بیچاره چیزی رو نمیدید ولی صدای صف آرایی سربازا و تفنگهای اونا که داشتن برای شلیک آماده میشدن رو میشنید و به وضوح لرزش زانوهاش رو حس میکرد.
همین موقع بود که ناپلئون با خونسردی تمام و صدایی گیرا گفت : آماده , هدف , ....

پوست فروش با اطمینان از این که داره لحظات آخرش رو میگذرونه , احساس عجیبی سراسر وجودش رو فرا گرفته بود و چند قطره اشک هم از گونه هاش سرازیر شد.
یه سکوت نسبتا طولانی و بعد صدای قدمهایی که به طرفش میومد رو شنید.

یه دفعه چشم بندش باز شد.بعد از چند لحظه که چشماش به خاطر نور خورشید درست نمیدید تونست ناپلئون رو جلوی خودش ببینه که داشت با یه حالت خاص بهش نیگا میکرد!
پعد  ناپلئون آروم بهش گفت: حالا فهمیدی که چه حسی داشتم؟!




نوع مطلب : مطالب جالب و خوندنی، گوشه ای از زندگی بزرگان، داستانک، داستانک طنز، داستانک پند آموز، 
برچسب ها : ترس از نوع ناپلئون!!!، داستانک، داستانک طنز، داستانک زیبا، داستانک پند آموز، مطالب جالب و خواندنی،




 
   
   
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic