درباره وبلاگ


در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد
عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد
جلوه ای کرد رخت دید ملک عشق نداشت
عین آتش و شد از این غیرت و بر آدم زد

*****************************
سلام دوست عزیز
امیدوارم که روز خوب و خوشی رو سپری کرده و کنی!!!!
اگه پیشنهاد یا انتقادی داشتی خوشحال میشیم بهمون بگی تا بلاگمون رو بهتر کنیم!
ممنون.

مدیر وبلاگ : سین مثل سلام
نظرسنجی
شما در روز حدودا چقدر مطالعه دارید؟








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
گالری تصاویر
گلچین
اشکی که به هنگام شکست میریزیم همون عرقیه که به هنگام تلاش نریختیم!!!
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
چهارشنبه 30 شهریور 1390 :: نویسنده : سین مثل سلام
به نام خدا

سوال بی جواب

یک برنامه‌نویس و یک مهندس در یک مسافرت طولانى هوایى کنار یکدیگر در هواپیما نشسته بودند. برنامه‌نویس رو به مهندس کرد و گفت: مایلى با همدیگر بازى کنیم؟ مهندس که می‌خواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رویش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشید!

برنامه‌نویس دوباره گفت: بازى سرگرم‌کننده‌اى است. من از شما یک سوال می‌پرسم و اگر شما جوابش را نمی‌دانستید ۵ دلار به من بدهید. بعد شما از من یک سوال می‌کنید و اگر من جوابش را نمی‌دانستم من ۵ دلار به شما می‌دهم. مهندس مجدداً معذرت خواست و چشمهایش را روى هم گذاشت تا خوابش ببرد.

بقیه این داستان بسیار زیبا رو در ادامه مطلب بخونید!


ادامه مطلب


نوع مطلب : مطالب جالب و خوندنی، داستانک، داستانک طنز، داستانک پند آموز، جوان و بالاتر!، کودک و نوجوان، 
برچسب ها : سوال بی جواب، داستانک، داستانک طنز، داستانک زیبا، داستانک پند آموز، مطالب جالب و خواندنی، کودک و نوجوان، داستان جالب و خواندنی،


جمعه 25 شهریور 1390 :: نویسنده : سین مثل سلام
به نام خدا

انتخاب همسر

روزی جوانی که می خواست زن بگیرد به پیرزنی سفارش کرد تا برای او دختری پیدا کند. پیرزن به جستجو پرداخت، دختری را پیدا کرد و به جوان معرفی کرد وگفت این دختر از هر جهت سعادت شما را در زندگی فراهم خواهد کرد.
جوان گفت: شنیده ام قد او کوتاه است!
پیرزن گفت:اتفاقا این صفت بسیار خوبی است، زیرا لباس های خانم ارزان تر تمام می شود!

جوان گفت: شنیده ام زبانش هم لکنت دارد!
پیرزن گفت: این هم دیگر نعمتی است زیرا می دانید که عیب بزرگ زن ها پر حرفی است اما این دختر چون لکنت زبان دارد پر حرفی نمی کند و سرت را به درد نمی آورد!

جوان گفت: خانم همسایه گفته است که چشمش هم معیوب است!
پیرزن گفت: درست است ، این هم یکی از خوشبختی هاست که کسی مزاحم آسایش شما نمی شود و به او طمع نمی برد.

جوان گفت: شنیده ام پایش هم می لنگد و این عیب بزرگی است!
پیرزن گفت: شما تجربه ندارید، نمی دانید که این صفت ، باعث می شود که خانمتان کمتر از خانه بیرون برود و علاوه بر سالم ماندن، هر روز هم از خیابان گردی ، خرج برایت نمی تراشد!

جوان گفت: این همه به کنار، ولی شنیده ام که عقل درستی هم ندارد!
پیرزن گفت: ای وای، شما مرد ها چقدر بهانه گیر هستید، پس یعنی می خواستی عروس به این نازنینی، این یک عیب کوچک را هم نداشته باشه!!!




نوع مطلب : مطالب جالب و خوندنی، داستانک، داستانک طنز، داستانک عشقولانه، جوان و بالاتر!، 
برچسب ها : انتخاب همسر، داستانک، داستانک طنز، داستانک زیبا، داستانک پند آموز، مطالب جالب و خواندنی،


سه شنبه 22 شهریور 1390 :: نویسنده : سین مثل سلام
به نام خدا

دزد!

نقل است که در روزگاری نه چندان دور کاروانی از تجار بهمراه مال التجاره فراوان به قصد تجارت راهی دیاری دوردست شد. در میانه راه حرامیان کمین کرده به قصد غارت اموال به کاروان یورش بردند. طولی نکشید که محافظان کاروان از پای درآمده یا تسلیم گشته و دزدان به جمع آوری اموال و اثاث از روی شتران مشغول شدند.

حرامیان هرچه بود گرد آوردند از مسکوکات و جواهرات و امتعه و هر چه ارزشمند بود به زور ستاندند. در بین اموال مسروقه یکی از حرامیان کیسه ای پر از سکه های زر یافت که بسیار مایه تعجب بود چه آنکه در داخل همان کیسه به همراه سکه های زر تکه کاغذی یافت که روی آن اذ کاری در مضمون دفع بلا نوشته شده بود.

حرامی شادی کنان کیسه را به نزد سر دسته دزدان برد و تمسخر کنان اشارتی نیز به دعای دفع بلا نمود. رئیس دزدان چون واقعه بدید دستور داد صاحب کیسه را احضار کنند. طولی نکشید که تاجری فلک زده مویه کنان به پای سردسته حرامیان افتاد که آن کیسه از آن من بود و لعن و نفرین بسیار نثار ملای دعانویس نمود و گفت که من گول آن ملا را خوردم و تا آن لحظه معتقد بودم که دعای دفع بلا واقعا کارگر خواهد بود.

رئیس حرامیان اندکی به فکر فرو رفت سپس دستور داد کیسه زر را به صاحبش بر گردانند. یکی از حرامیان برآشفت که این چه تدبیری است و مگر ما قطاع الطریق نیستیم و چه رئیس دزدان پاسخ چنین داد: ای ابله، درست است که ما دزد مال مردم ایم اما هرگز قرار نبود که دزد ایمان مردم باشیم...!!!




نوع مطلب : مطالب جالب و خوندنی، داستانک، داستانک طنز، داستانک پند آموز، جوان و بالاتر!، کودک و نوجوان، 
برچسب ها : قرار نبود دزد ایمان مردم باشیم، داستانک، داستانک طنز، داستانک زیبا، داستانک پند آموز، مطالب جالب و خواندنی،


پنجشنبه 17 شهریور 1390 :: نویسنده : سین مثل سلام
به نام خدا

یا صاحب الزمان

صبحِ بی تو، رنگ بعد از ظهر یک آدینه دارد

 بی‌تو حتی مهربانی حالتی از کینه دارد


بی‌تو می‌گویند: تعطیل است کارِ عشق بازی

 عشق اما کی خبر از شنبه و آدینه دارد


جغد، بر ویرانه می‌خواند به انکار تو اما

 خاک این ویرانه‌ها، بویی از آن ویرانه دارد


خواستم از رنجش دوری بگویم، یادم آمد

 عشق با آزار خویشاوندی دیرینه دارد


روی آنم نیست تا در آرزو، دستی برآرم

 ای خوش آن دستی که رنگ آبرو از پینه دارد


در هوای عشق تو پر می زند با بی قراری

 آن کبوتر چاهی زخمی که او در سینه دارد


ناگهان قفل بزرگ تیرگی را می‌گشاید

 آن که در دستش کلید شهر پر آیینه دارد


قیصر امین پور






نوع مطلب : مذهبی فرهنگی، شعر و شاعری!، 
برچسب ها : معشوق پرده نشین، شعر زیبا، قیصر امین پور، مهدویت، شعر مهدویت،


دوشنبه 14 شهریور 1390 :: نویسنده : سین مثل سلام

به نام خدا

دو گدا در یکی از خیابان های شهر رم کنار هم نشسته بودند. یکی از آنها صلیبی در جلو خود گذاشته بود و دیگری ستاره داوود!

مردم زیادی که از آنجا رد می شدند به هر دو نگاه می کردند ولی فقط تو کلاه کسی که پشت صلیب نشسته بود پول مینداختن!

کشیشی که از آن جا رد می شد مدتی ایستاد و دید که مردم فقط به گدایی که پشت صلیب نشسته پول می دهند و هیچ کس به گدای پشت ستاره داوود چیزی نمی دهد!

رفت جلو و گفت: «رفیق بیچاره من، متوجه نیستی؟ اینجا یک کشور کاتولیک هست، تازه مرکز مذهب کاتولیک هم هست. پس مردم به تو که ستاره داوود جلو خود گذاشتی پولی نمی دهند، به خصوص که درست نشستی کنار دست گدایی که در جلو خود صلیب گذاشته است.

 در واقع از روی لجبازی هم که باشد مردم به او پول می دهند نه به تو.» گدای پشت ستاره داوود بعد از شنیدن حرفهای کشیش رو به گدای پشت صلیب کرد و گفت: «هی موشه! نگاه کن کی اومده به برادران گلدشتین* بازاریابی یاد بده؟!!!!

* گلدشتین یک اسم فامیل معروف یهودی است.





نوع مطلب : داستانک، داستانک طنز، داستانک پند آموز، 
برچسب ها : برادران گلدشتین، داستانک، داستانک طنز، داستانک زیبا، داستانک پند آموز، مطالب جالب و خواندنی،


سه شنبه 8 شهریور 1390 :: نویسنده : سین مثل سلام
به نام خدا

عید سعید فطر مبارک باد


سلام!
یه بار دیگه تو یه سال دیگه! ماه مبارک رمضون با اومدن عید فطر تموم شد!!!
ما هم عید فطر امسال رو به شما دوست عزیز تبریک میگم...!





نوع مطلب : مذهبی فرهنگی، مناسبتها، 
برچسب ها : عید فر، عید سعید فطر، پایان ماه مبارک رمضان،


یکشنبه 6 شهریور 1390 :: نویسنده : سین مثل سلام
به نام خدا

مثنوی محمودیه !

روزگار محمود

گویند  كه  روزگار  محمود                ارزانی  رزق  بی  مثل بود

آنسان  بنمود  او  هدفمند             كاندر  دل مردم آب شد قند

ارزاق  همه  شدی  فراوان            و اندر سبدت  بدی  پر از نان

از  میوه  و  مرغ و از حبوبات            تا پسته و بادم و شوكولات

وز گوشت نگو كه بود قرمز            دورش پشه و مگس به وزوز  

هرچیز كه بد به ذهن ممكن             در خانه بشد سریع ساكن

زین روی تورم از میان رفت           شد تك رقمی و بی امان رفت


بقیه این اشعار زیبا رو حتما در ادامه مطلب بخونید!




ادامه مطلب


نوع مطلب : مطالب جالب و خوندنی، جوان و بالاتر!، شعر و شاعری!، 
برچسب ها : مثنوی محمودیه !، شعر طنز، شعر زیبا، شعر سیاسی!،




 
   
   
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات