تبلیغات
گلچین - مطالب داستانک طنز
 
درباره وبلاگ


در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد
عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد
جلوه ای کرد رخت دید ملک عشق نداشت
عین آتش و شد از این غیرت و بر آدم زد

*****************************
سلام دوست عزیز
امیدوارم که روز خوب و خوشی رو سپری کرده و کنی!!!!
اگه پیشنهاد یا انتقادی داشتی خوشحال میشیم بهمون بگی تا بلاگمون رو بهتر کنیم!
ممنون.

مدیر وبلاگ : سین مثل سلام
نظرسنجی
شما در روز حدودا چقدر مطالعه دارید؟








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
گالری تصاویر
گلچین
اشکی که به هنگام شکست میریزیم همون عرقیه که به هنگام تلاش نریختیم!!!
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
یکشنبه 30 بهمن 1390 :: نویسنده : سین مثل سلام
به نام خدا

یه نفر یه شب موقع برگشتن از ده پدری تو شمال طرف اردبیل، جای این که از جاده اصلی بیاد، یاد باباش افتاده که می گفت؛ جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد میشه و ....!

اون این‌طوری تعریف می‌کنه كه: من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی، ٢٠ کیلومتر از جاده دور شده بودم که یهو ماشینم خاموش شد و هر کاری کردم روشن نمیشد.

وسط جنگل، داره شب میشه، نم بارون هم گرفت. اومدم بیرون یکمی با موتور ور رفتم دیدم نه می‌بینم، نه از موتور ماشین سر در می‌ارم!

راه افتادم تو دل جنگل، راست جاده خاکی رو گرفتم و مسیرم رو ادامه دادم. دیگه بارون حسابی تند شده بود.

با یه صدایی برگشتم، دیدم یه ماشین خیلی آرام و بی‌صدا بغل دستم وایساد. من هم بی‌معطلی پریدم توش...!


این قدر خیس شده بودم که به فکر این که توی ماشینو نیگا کنم هم نبودم. وقتی روی صندلی عقب جا گرفتم، سرم رو آوردم بالا واسه تشکر، دیدم هیشکی پشت فرمون و صندلی جلو نیست!!!


خیلی ترسیدم. داشتم به خودم می‌اومدم که ماشین یهو همون طور بی‌صداراه افتاد.

هنوز خودم رو جفت و جور نکرده بودم که تو یه نور رعد و برق دیدم یه پیچ جلومونه!

تمام تنم یخ کرده بود. نمی‌تونستم حتی جیغ بکشم. ماشین هم همین طور داشت می‌رفت طرف دره.

تو لحظه‌های آخر خودم رو به خدا این قدر نزدیک دیدم که بابا بزرگ خدا بیامرزم اومد جلو چشمم.

تو لحظه‌های آخر، یه دست از بیرون پنجره، اومد تو و فرمون رو چرخوند به سمت جاده...!!! نفهمیدم چه مدت گذشت تا به خودم اومدم. ولی هر دفعه که ماشین به سمت دره یا کوه می‌رفت، یه دست می‌اومد و فرمون رو می‌پیچوند.

از دور یه نوری رو دیدم و حتی یک ثانیه هم تردید به خودم راه ندادم. در رو باز کردم و خودم رو انداختم بیرون. این قدر تند می‌دویدم که هوا کم آورده بودم.

دویدم به سمت آبادی که نور ازش می‌اومد. رفتم توی قهوه خونه و ولو شدم رو زمین، بعد از این که به هوش اومدم جریان رو تعریف کردم.

وقتی تموم شد، تا چند ثانیه همه ساکت بودند، یهو در قهوه خونه باز شد و دو نفر خیس اومدن تو، یکیشون داد زد: ممد نیگا! این همون احمقیه که وقتی ما داشتیم ماشینو هل می‎دادیم سوار ماشین ما شده بود!!!




نوع مطلب : مطالب جالب و خوندنی، داستانک، داستانک طنز، داستانک پند آموز، جوان و بالاتر!، کودک و نوجوان، 
برچسب ها : توهم، داستانك ترسناك، داستانک، داستان کوتاه، داستان زیبا، داستان پندآموز، داستان جالب، داستانطنز،


پنجشنبه 27 بهمن 1390 :: نویسنده : سین مثل سلام
به نام خدا

« چارلز دانشجوی انگلیسی با طعنه به دوست و همکلاسی ایرانی اش همایون می گوید :

چرا خانوماتون نمیتونن با مردا دست بدن یا لمسشون کنن؟؟ یعنی مردای ایرانی اینقدر کارنامه خرابی دارند و خودشون رو نمیتونن کنترل کنن؟؟

همایون لبخندی میزند و می گوید :

ملکه انگلستان میتونه با هر مردی دست بده ؟ و هر مردی می تونه ملکه انگلستان رو لمس کنه؟!

چارلز با عصبانیت می گوید :

نه! مگه ملکه فرد عادیه ؟!! فقط افراد خاصی می تونن با ایشون دست بدن و در رابطه باشن!!!

همایون هم بی درنگ می گوید :

خانوم های ایرونی همشون ملکه هستن!!! »





نوع مطلب : مطالب جالب و خوندنی، داستانک، داستانک طنز، داستانک پند آموز، جوان و بالاتر!، کودک و نوجوان، 
برچسب ها : ملكه های ایرانی، خانوم های ایرونی همشون ملکه هستن!، داستانک، داستان کوتاه، داستان زیبا، داستان پندآموز، داستان جالب،


پنجشنبه 6 بهمن 1390 :: نویسنده : سین مثل سلام
به نام خدا


روزی لئون تولستوی در خیابانی راه می رفت که ناآگاهانه به زنی تنه زد. زن بی وقفه شروع به فحش دادن و بد وبیراه گفتن کرد .

بعد از مدتی که خوب تولستوی را فحش مالی کرد ،تولستوی کلاهش را از سرش برداشت و  محترمانه معذرت خواهی کرد و در پایان گفت : مادمازل من لئون تولستوی هستم .

زن که بسیار شرمگین شده بود ،عذر خواهی کرد و گفت :چرا شما خودتان را زودتر معرفی نکردید ؟
تولستوی در جواب گفت : شما آنچنان غرق معرفی خودتان بودید که به من مجال این کار را ندادید!!!





نوع مطلب : مطالب جالب و خوندنی، گوشه ای از زندگی بزرگان، داستانک، داستانک طنز، داستانک پند آموز، 
برچسب ها : داستانک، داستان کوتاه، داستان زیبا، داستان پندآموز، داستان طنز و خنده دار، داستان جالب، جواب دندان شکن، داستانی از زندگانی لئون تولستوی، لئون تولستوی،


چهارشنبه 21 دی 1390 :: نویسنده : سین مثل سلام
به نام خدا



به هنگام بازدید از یک بیمارستان روانى، از روان‌پزشک پرسیدم شما چطور می‌فهمید که یک بیمار روانى به بسترى شدن در بیمارستان نیاز دارد یا نه؟

روان‌پزشک گفت: ما وان حمام را پر از آب می‌کنیم و یک قاشق چایخورى، یک فنجان و یک سطل جلوى بیمار می‌گذاریم و از او می‌خواهیم که وان را خالى کند.

من گفتم: آهان! فهمیدم. آدم عادى باید سطل را بردارد چون بزرگ‌تر است.

روان‌پزشک گفت: نه! آدم عادى درپوش زیر آب وان را بر می‌دارد...!
شما می‌خواهید تخت‌تان کنار پنجره باشد یا ...؟!




نوع مطلب : داستانک، داستانک طنز، مطالب جالب و خوندنی، 
برچسب ها : بیمارستان روانی، داستانک، داستان کوتاه، داستان زیبا، داستان پندآموز، داستان طنز و خنده دار، داستان جالب،


پنجشنبه 15 دی 1390 :: نویسنده : سین مثل سلام
به نام خدا

انیشتین

یكبار اینشتین از پرینستون با قطار در سفر بود كه مسئول كنترل بلیط به كوپه او آمد. وقتی او به اینشتین رسید ، انیشتین بدنبال بلیط جیب جلیقه اش را جستجو كرد ولی نتوانست آنرا پیدا كند. سپس در جیب شلوار خود جستجو كرد ولی باز هم بلیط را پیدا نكرد. سپس در كیف خود را نگاه كرد ولی بازهم نتوانست آنرا پیدا كند.بعد از آن او صندلی كنار خودش را جستجو كرد ولی بازهم بلیطش را پیدا نكرد!

مسئول بلیط گفت : دكتر اینشتین ، من می دانم كه شما كه هستید . همه ما به خوبی شما را میشناسیم و من مطمئن هستم كه شما بلیط خریده اید، نگران نباشید. و سپس رفت. در حال خارج شدن متوجه شد كه فیزیكدان بزرگ دست خود را به پایین صندلی برده و هنوز در حال جستجوست.

مسئول قطار با عجله برگشت و گفت : دكتر انیشتین ، دكتر انشتین ، نگران نباش ، من می دانم كه شما بلیط داشته اید، مسئله ای نیست. شما بلیط نیاز ندارید. من مطمئن هستم كه شما یك بلیط خریده اید.

اینشتین به او نگاه كرد و گفت : مرد جوان ، من هم می دانم كه چه كسی هستم. چیزی كه من نمی دانم این است كه من كجا می روم!!!





نوع مطلب : مطالب جالب و خوندنی، داستانک، داستانک طنز، گوشه ای از زندگی بزرگان، 
برچسب ها : داستان کوتاه، داستان زیبا، داستان پندآموز، داستان طنز و خنده دار، داستان جالب، خاطره جالبی از زندگی انیشتین، داستانک،


پنجشنبه 1 دی 1390 :: نویسنده : سین مثل سلام
به نام خدا


پادشاهی از وزیر خود خشمگین شد به همین دلیل او را به زندان انداخت.مدتی بعد وضع اقتصاد کشور رو به وخامت گذاشت. بنابراین مردم از پادشاه خود ناراضی شدند و پادشاه هرکاری برای جلب رضایت آنها نمود،موفق نمی شد.لذا دستور داد وزیر را از زندان بیاورند.هنگامی که وزیر در محضر او حاضر شد گفت:مدتی است که مردم از من روی گردان شده اند،اگر توانستی رضایت آنها را جلب کنی من نیز از گناه تو می گذرم.

وزیر گفت:من دستور شما را اجرا خواهم کرد،فقط از شما می خواهم تعدادی سرباز به من بدهید.شاه گفت:نبینم که از راه اعمال خشونت بر مردم وارد شوی.سرباز برای چه می خواهی؟ وزیر گفت:من هرگز هدف سرکوب کردن ندارم.شاه با شنیدن این حرف تعدادی سرباز به وزیرش داد.

شب هنگام وزیر به  هر کدام از سربازان لباس مبدل دزدان را پوشاند و به  هر کدام دستور داد که به تمام خانه ها بروند  و  از هر خانه چیزی  بدزدند به طوری که آن چیز نه  زیاد بی ارزش باشد و نه زیاد با ارزش تا به مردم ضرر چندانی وارد نشود.
هم چنین کاغذی به آنها داد و گفت در هر  مکانی که  دزدی می کنید این کاغذ را قرار دهید.روی کاغذ چنین نوشته شده بود:هدف  ما  تصاحب قصر امپراطوری و حکومت بر مردم است.سربازان نیز مطابق دستور  وزیر عمل کردند.

مردم نیز با خواندن آن کاغذ  دور هم جمع شدند.نفر اول گفت: درست است که  در  زمان حکومت پادشاه وقت با وخامت اقتصادی روبه رو شدیم،اما هرگز پادشاه به دزدی اموال ما اقدام نمی کند.
این دزدان اکنون که قدرتی ندارند توانسته اند  اموال ما را بدزدند،وای به روزی که به حاکمیت دست یابند.نفر دوم نیز گفت:درست است،قدر این شاه را باید دانست و از او حمایت نمود تا از شر  این دزدان مصون بمانیم.و همه حرف  های یکدیگر را تایید کردند و  بنابراین تصمیم گرفتند از شاه حمایت کنند...!




نوع مطلب : داستانک، داستانک طنز، داستانک پند آموز، 
برچسب ها : داستانک، داستانک طنز، داستانک زیبا، داستانک پند آموز، مطالب جالب و خواندنی، قدر همین شاه را باید دانست،


چهارشنبه 18 آبان 1390 :: نویسنده : سین مثل سلام
به نام خدا

ناپلئون

به هنگام اشغال روسیه توسط ناپلئون دسته ای از سربازاش درگیر جنگ شدیدی تو یکی از شهرهای کوچیک اونجا بودند که ناپلئون به طور تصادفی از سربازان خودش جدا افتاد.
گروهی از قزاقهای روس ناپلئون رو شناسایی کرده و دنبالش تا انتهای یه خیابون پیچ در پیچ رفتن.

ناپلئون برای نجات جان خودش به مغازه پوست فروشی در انتهای کوچه پناه برد.اون وارد مغازه شد و نفس زنان و التماس کنان فریاد زد: خواهش میکنم نجاتم دهید.جانم در خطر است,کجا میتوانم پنهان شوم؟!
پوست فروش گفت: عجله کن! اون گوشه زیر پوستها قایم شو. بعد ناپلئون رو زیر انبوهی از پوست قایم کرد.

بلافاصله قزاقها به اونجا رسیدن و فریاد زدن اون کجاست؟ ما دیدیم که او وارد این مغازه شد!!!
با همه ترسی که پوست فروش رو فرا گرفته بود چیزی نگفت.اونوقت بود که قزاقها همه مغازه رو گشتند ولی وقتی چیزی پیدا نکردن با نا امیدی از اونجا رفتن.

مدتی بعد ناپلئون آروم از زیر پوستها بیرون اومد و درست همون موقع سربازاش هم از راه رسیدن.
پوست فروش به طرف ناپلئون برگشت و بهش گفت : باید ببخشید که از مرد بزرگی همچون شما این سوال را میپرسم,اما میخواستم بدانم که زیر آن پوستها با اطلاع از این که ممکن است آخرین لحظات عمرتان را بگذرانید چه احساسی داشتید؟
ناپلئون قامتش رو راست کرد و فریاد زد : با چه جراتی از من یعنی امپراتور فرانسه چنین سوالی میپرسی؟ محافظین این مرد گستاخ رو بیرون ببرید,چشمهایش را ببندید و اعدامش کنید!!!

سربازان پوست فروش بخت برگشته رو بیرون بردند و چشماش رو بستن و کنار دیوار قرارش دادن برا اعدام!
مرد بیچاره چیزی رو نمیدید ولی صدای صف آرایی سربازا و تفنگهای اونا که داشتن برای شلیک آماده میشدن رو میشنید و به وضوح لرزش زانوهاش رو حس میکرد.
همین موقع بود که ناپلئون با خونسردی تمام و صدایی گیرا گفت : آماده , هدف , ....

پوست فروش با اطمینان از این که داره لحظات آخرش رو میگذرونه , احساس عجیبی سراسر وجودش رو فرا گرفته بود و چند قطره اشک هم از گونه هاش سرازیر شد.
یه سکوت نسبتا طولانی و بعد صدای قدمهایی که به طرفش میومد رو شنید.

یه دفعه چشم بندش باز شد.بعد از چند لحظه که چشماش به خاطر نور خورشید درست نمیدید تونست ناپلئون رو جلوی خودش ببینه که داشت با یه حالت خاص بهش نیگا میکرد!
پعد  ناپلئون آروم بهش گفت: حالا فهمیدی که چه حسی داشتم؟!




نوع مطلب : مطالب جالب و خوندنی، گوشه ای از زندگی بزرگان، داستانک، داستانک طنز، داستانک پند آموز، 
برچسب ها : ترس از نوع ناپلئون!!!، داستانک، داستانک طنز، داستانک زیبا، داستانک پند آموز، مطالب جالب و خواندنی،




( کل صفحات : 6 )    1   2   3   4   5   6