درباره وبلاگ


در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد
عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد
جلوه ای کرد رخت دید ملک عشق نداشت
عین آتش و شد از این غیرت و بر آدم زد

*****************************
سلام دوست عزیز
امیدوارم که روز خوب و خوشی رو سپری کرده و کنی!!!!
اگه پیشنهاد یا انتقادی داشتی خوشحال میشیم بهمون بگی تا بلاگمون رو بهتر کنیم!
ممنون.

مدیر وبلاگ : سین مثل سلام
نظرسنجی
شما در روز حدودا چقدر مطالعه دارید؟








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
گالری تصاویر
گلچین
اشکی که به هنگام شکست میریزیم همون عرقیه که به هنگام تلاش نریختیم!!!
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
یکشنبه 23 بهمن 1390 :: نویسنده : سین مثل سلام
به نام خدا

شب هنگام محمد باقر - طلبه جوان- در اتاق خود مشغول مطالعه بود که به ناگاه دختری وارد اتاق او شد. در را بست و با انگشت به طلبه بیچاره اشاره کرد که سکوت کند و هیچ نگوید. دختر پرسید: شام چه داری ؟؟ طلبه آنچه را که حاضر کرده بود آورد و سپس دختر که شاهزاده بود و به خاطر اختلاف با زنان حرمسرا  خارج شده بود در گوشه‌ای از اتاق خوابید.

ادامه این داستان زیبا رو حتما در ادامه مطلب بخونید...


ادامه مطلب


نوع مطلب : مذهبی فرهنگی، گوشه ای از زندگی بزرگان، داستانک، داستانک پند آموز، جوان و بالاتر!، 
برچسب ها : طلبه جوان و دختر فراری، داستانک، داستان کوتاه، داستان زیبا، داستان پندآموز، داستان جالب، مذهبی فرهنگی،


پنجشنبه 6 بهمن 1390 :: نویسنده : سین مثل سلام
به نام خدا


روزی لئون تولستوی در خیابانی راه می رفت که ناآگاهانه به زنی تنه زد. زن بی وقفه شروع به فحش دادن و بد وبیراه گفتن کرد .

بعد از مدتی که خوب تولستوی را فحش مالی کرد ،تولستوی کلاهش را از سرش برداشت و  محترمانه معذرت خواهی کرد و در پایان گفت : مادمازل من لئون تولستوی هستم .

زن که بسیار شرمگین شده بود ،عذر خواهی کرد و گفت :چرا شما خودتان را زودتر معرفی نکردید ؟
تولستوی در جواب گفت : شما آنچنان غرق معرفی خودتان بودید که به من مجال این کار را ندادید!!!





نوع مطلب : مطالب جالب و خوندنی، گوشه ای از زندگی بزرگان، داستانک، داستانک طنز، داستانک پند آموز، 
برچسب ها : داستانک، داستان کوتاه، داستان زیبا، داستان پندآموز، داستان طنز و خنده دار، داستان جالب، جواب دندان شکن، داستانی از زندگانی لئون تولستوی، لئون تولستوی،


یکشنبه 2 بهمن 1390 :: نویسنده : سین مثل سلام
به نام خدا

آبرهام لینکلن

در ۳۰ سالگی کارش را از دست داد

در ۳۲ سالگی در یک دادگاه حقوق شکست خورد

در ۳۴ سالگی مجددا ور شکست شد!

در ۳۵ سالگی که رسید,عشق دوران کودکی اش را از دست داد!

در۳۶ سالگی دچار اختلال اعصاب شد!

در ۳۸ سالگی در انتخابات شکست خورد!

در ۴۸,۴۶,۴۴ سالگی باز در انتخابات کنگره شکست خورد!!!

به۵۵ سالگی که رسید هنوز نتوانست سناتور ایالت شود!

در ۵۸ سالگی مجددا سناتور نشد!

در ۶۰ سالگی به ریاست جمهوری آمریکا برگزیده شد


نام او آبراهام لینکلن بود.


جا نزد

هرگز جا نزنید

بازندگان آنهایی هستند که جا زدند



ادامه مطلب


نوع مطلب : گوشه ای از زندگی بزرگان، داستانک، داستانک پند آموز، جوان و بالاتر!، 
برچسب ها : هرگز جا نزنید، آبراهام لینکلن، زندگی نامه بزرگان، زندگی نامه، داستانهایی از زندگی بزرگان و عالمان جهان داستانک، داستان کوتاه، داستان زیبا، داستان پندآموز، داستان جالب،


پنجشنبه 15 دی 1390 :: نویسنده : سین مثل سلام
به نام خدا

انیشتین

یكبار اینشتین از پرینستون با قطار در سفر بود كه مسئول كنترل بلیط به كوپه او آمد. وقتی او به اینشتین رسید ، انیشتین بدنبال بلیط جیب جلیقه اش را جستجو كرد ولی نتوانست آنرا پیدا كند. سپس در جیب شلوار خود جستجو كرد ولی باز هم بلیط را پیدا نكرد. سپس در كیف خود را نگاه كرد ولی بازهم نتوانست آنرا پیدا كند.بعد از آن او صندلی كنار خودش را جستجو كرد ولی بازهم بلیطش را پیدا نكرد!

مسئول بلیط گفت : دكتر اینشتین ، من می دانم كه شما كه هستید . همه ما به خوبی شما را میشناسیم و من مطمئن هستم كه شما بلیط خریده اید، نگران نباشید. و سپس رفت. در حال خارج شدن متوجه شد كه فیزیكدان بزرگ دست خود را به پایین صندلی برده و هنوز در حال جستجوست.

مسئول قطار با عجله برگشت و گفت : دكتر انیشتین ، دكتر انشتین ، نگران نباش ، من می دانم كه شما بلیط داشته اید، مسئله ای نیست. شما بلیط نیاز ندارید. من مطمئن هستم كه شما یك بلیط خریده اید.

اینشتین به او نگاه كرد و گفت : مرد جوان ، من هم می دانم كه چه كسی هستم. چیزی كه من نمی دانم این است كه من كجا می روم!!!





نوع مطلب : مطالب جالب و خوندنی، داستانک، داستانک طنز، گوشه ای از زندگی بزرگان، 
برچسب ها : داستان کوتاه، داستان زیبا، داستان پندآموز، داستان طنز و خنده دار، داستان جالب، خاطره جالبی از زندگی انیشتین، داستانک،


چهارشنبه 18 آبان 1390 :: نویسنده : سین مثل سلام
به نام خدا

ناپلئون

به هنگام اشغال روسیه توسط ناپلئون دسته ای از سربازاش درگیر جنگ شدیدی تو یکی از شهرهای کوچیک اونجا بودند که ناپلئون به طور تصادفی از سربازان خودش جدا افتاد.
گروهی از قزاقهای روس ناپلئون رو شناسایی کرده و دنبالش تا انتهای یه خیابون پیچ در پیچ رفتن.

ناپلئون برای نجات جان خودش به مغازه پوست فروشی در انتهای کوچه پناه برد.اون وارد مغازه شد و نفس زنان و التماس کنان فریاد زد: خواهش میکنم نجاتم دهید.جانم در خطر است,کجا میتوانم پنهان شوم؟!
پوست فروش گفت: عجله کن! اون گوشه زیر پوستها قایم شو. بعد ناپلئون رو زیر انبوهی از پوست قایم کرد.

بلافاصله قزاقها به اونجا رسیدن و فریاد زدن اون کجاست؟ ما دیدیم که او وارد این مغازه شد!!!
با همه ترسی که پوست فروش رو فرا گرفته بود چیزی نگفت.اونوقت بود که قزاقها همه مغازه رو گشتند ولی وقتی چیزی پیدا نکردن با نا امیدی از اونجا رفتن.

مدتی بعد ناپلئون آروم از زیر پوستها بیرون اومد و درست همون موقع سربازاش هم از راه رسیدن.
پوست فروش به طرف ناپلئون برگشت و بهش گفت : باید ببخشید که از مرد بزرگی همچون شما این سوال را میپرسم,اما میخواستم بدانم که زیر آن پوستها با اطلاع از این که ممکن است آخرین لحظات عمرتان را بگذرانید چه احساسی داشتید؟
ناپلئون قامتش رو راست کرد و فریاد زد : با چه جراتی از من یعنی امپراتور فرانسه چنین سوالی میپرسی؟ محافظین این مرد گستاخ رو بیرون ببرید,چشمهایش را ببندید و اعدامش کنید!!!

سربازان پوست فروش بخت برگشته رو بیرون بردند و چشماش رو بستن و کنار دیوار قرارش دادن برا اعدام!
مرد بیچاره چیزی رو نمیدید ولی صدای صف آرایی سربازا و تفنگهای اونا که داشتن برای شلیک آماده میشدن رو میشنید و به وضوح لرزش زانوهاش رو حس میکرد.
همین موقع بود که ناپلئون با خونسردی تمام و صدایی گیرا گفت : آماده , هدف , ....

پوست فروش با اطمینان از این که داره لحظات آخرش رو میگذرونه , احساس عجیبی سراسر وجودش رو فرا گرفته بود و چند قطره اشک هم از گونه هاش سرازیر شد.
یه سکوت نسبتا طولانی و بعد صدای قدمهایی که به طرفش میومد رو شنید.

یه دفعه چشم بندش باز شد.بعد از چند لحظه که چشماش به خاطر نور خورشید درست نمیدید تونست ناپلئون رو جلوی خودش ببینه که داشت با یه حالت خاص بهش نیگا میکرد!
پعد  ناپلئون آروم بهش گفت: حالا فهمیدی که چه حسی داشتم؟!




نوع مطلب : مطالب جالب و خوندنی، گوشه ای از زندگی بزرگان، داستانک، داستانک طنز، داستانک پند آموز، 
برچسب ها : ترس از نوع ناپلئون!!!، داستانک، داستانک طنز، داستانک زیبا، داستانک پند آموز، مطالب جالب و خواندنی،


دوشنبه 11 مهر 1390 :: نویسنده : سین مثل سلام
به نام خدا

قضاوت علی(ع)

در زمان خلافت عمر، جوانى به نزد او آمد و از مادرش شکایت کرد. و ناله سر مى داد که :خدایا! بین من و مادرم حکم کن .عمر از او پرسید:مگر مادرت چه کرده است ؟ چرا درباره او شکایت مى کنى ؟

جوان پاسخ داد: مادرم نه ماه مرا در شکم خود پرورده و دو سال تمام نیز شیر داده . اکنون که بزرگ شده ام و خوب و بد را تشخیص مى دهم ، مرا طرد کرده و مى گوید: تو فرزند من نیستى ! حال آنکه او مادر من و من فرزند او هستم .عمر دستور داد زن را بیاورند. زن که فهمید علت خواستن او چیست ، به همراه چهار برادرش و نیز چهل شاهد در محکمه حاضر شد.

عمر از جوان خواست تا ادعایش را مطرح نماید.جوان گفته هاى خود را تکرار کرد و قسم یاد کرد که این زن مادر من است . عمر به زن گفت : شما در جواب چه مى گویید؟
زن پاسخ داد: خدا را شاهد مى گیرم و به پیغمبر سوگند یاد مى کنم که این پسر را نمى شناسم . او با چنین ادعاى مى خواهد مرا در بین قبیله و خویشاوندانم بى آبرو سازد. من زنى از خاندان قریشم و تا بحال شوهر نکرده ام و هنوز باکره ام .در چنین حالتى چگونه ممکن است او فرزند من باشد؟عمر پرسید: آیا شاهد دارى ؟زن پاسخ داد: اینها همه گواهان و شهود من هستند.آن چهل نفر شهادت دادند که پسر دروغ مى گوید و نیز گواهى دادند که این زن شوهر نکرده و هنوز هم باکره است!

ادامه این داستان بسیار زیبا رو حتما در ادامه مطلب بخونید...



ادامه مطلب


نوع مطلب : مذهبی فرهنگی، مطالب جالب و خوندنی، داستانک، داستانک پند آموز، گوشه ای از زندگی بزرگان، 
برچسب ها : قضاوت علی(ع)، داستانک، داستانک طنز، داستانک زیبا، داستانک پند آموز، مطالب جالب و خواندنی، داستانی از امام علی(ع)،


یکشنبه 30 مرداد 1390 :: نویسنده : سین مثل سلام
به نام خدا

 فرا رسیدن ایام شهادت مولای متقیان حضرت علی(ع)  تسلیت باد.
علی(ع)

جمعیت زیادی دور حضرت علی حلقه زده بودند. مرد وارد مسجد شد و در فرصتی مناسب پرسید.
یا علی! سؤالی دارم. علم بهتر است یا ثروت؟

علی در پاسخ گفت: علم بهتر است؛ زیرا علم میراث انبیاست و مال و ثروت میراث قارون و فرعون و هامان و شداد. مرد که پاسخ سؤال خود را گرفته بود، سکوت کرد.


در همین هنگام مرد دیگری وارد مسجد شد و همان‌طور که ایستاده بود بلافاصله پرسید: اباالحسن! سؤالی دارم، می‌توانم بپرسم؟ امام در پاسخ آن مرد گفت: بپرس!
مرد که آخر جمعیت ایستاده بود پرسید:علم بهتر است یا ثروت؟!


ادامه این داستان بسیار زیبا رو حتما در ادامه مطلب بخونید...


ادامه مطلب


نوع مطلب : مذهبی فرهنگی، مطالب جالب و خوندنی، گوشه ای از زندگی بزرگان، داستانک، داستانک پند آموز، جوان و بالاتر!، 
برچسب ها : علم بهتره یا ثروت، داستانهایی از امام علی(ع)، زندگی نامه بزرگان، زندگی نامه، داستانهایی از زندگی بزرگان و عالمان جهان داستانک، داستان کوتاه، داستان زیبا، داستان پندآموز، داستان جالب،




( کل صفحات : 2 )    1   2   
 
   
   
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات