گلچین در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد جلوه ای کرد رخت دید ملک عشق نداشت عین آتش و شد از این غیرت و بر آدم زد ***************************** سلام دوست عزیز امیدوارم که روز خوب و خوشی رو سپری کرده و کنی!!!! اگه پیشنهاد یا انتقادی داشتی خوشحال میشیم بهمون بگی تا بلاگمون رو بهتر کنیم! ممنون. http://golchin90.mihanblog.com 2020-09-27T03:13:52+01:00 text/html 2012-05-18T20:30:00+01:00 golchin90.mihanblog.com سین مثل سلام فعلا تعطیلیم! http://golchin90.mihanblog.com/post/94 <div style="text-align: center;"><img style="width: 327px; height: 222px;" src="http://mreza69.persiangig.com/27wvhtw.jpg" alt="فعلا تعطیلیم!" vspace="0" align="bottom" border="0" hspace="0"></div><div style="text-align: center;"><br>سلام.به خاطر کمبود وقت و امتحانات و.... و ..... فعلا تعطیلیم!<br> </div> text/html 2012-05-09T09:35:55+01:00 golchin90.mihanblog.com محمود میرغفاری روز مادر مبارک... http://golchin90.mihanblog.com/post/184 <div style="text-align: center;">به نام خدای مادرم!<br><br><img style="width: 234px; height: 188px;" src="http://www.iran-meshop.net/product/image_upload/1323255799-happy_mothers_day_1.jpg" alt="روز مادر مبارک" vspace="0" align="bottom" border="0" hspace="0"><br><br><div style="text-align: right;">مادر!<br>تو پروانه دشت ایثاری؛ شمع فروزان محفل مایی؛ تو عطر خوش بوی همه گلهایی. در ژرفای دیدگانت، رودی از محبت موج می زند و دستان مهربانت سهمی از سخاوت آفتاب دارد. تو چون دریا بی دریغ، پایان نداری...<br>تو زمزمه هرچه محبتی؛ عطر هرچه رازی؛ زلال هر چه عشقی؛ تو بلور شفاف خلوصی؛ وسعت بی کران مهربانی و صبری...<br><br>من لطافت نسیم، سیپدی سپیده، نستوهی کوه و صداقت آیینه را در تو می نگرم. مادر ، گلبرگ ها بر دستانت بوسه می زنند ؛ دریاها به تو غبطه می خورند ؛ بادها نام تو را تا عرش خدا می برند ؛ و ملکوتیان بر تو درود می فرستند.<br>خدا بهشتش را به زیر پای تو می بخشد. تو به راستی شکوه مندترین واژه شگرف آفرینشی...<br><br><br><div style="text-align: center; color: rgb(51, 204, 0); font-weight: bold;">روز مادر رو به همه مامانای دنیا تبریک میگم!<br></div><br>چندتا پیامک هم گذاشتم! اگه دوست داشتی بخونی برو ادامه مطلب رو ببین!!!!!<br></div></div><div style="text-align: center;"> </div> text/html 2012-02-19T05:42:00+01:00 golchin90.mihanblog.com سین مثل سلام توهم!!! http://golchin90.mihanblog.com/post/183 <div style="text-align: center;">به نام خدا<br><br><div style="text-align: right;">یه نفر یه شب موقع برگشتن از ده پدری تو شمال طرف اردبیل، جای این که از جاده اصلی بیاد، یاد باباش افتاده که می گفت؛ جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد میشه و ....! <p style="text-align: justify;">اون این‌طوری تعریف می‌کنه كه: من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی، ٢٠ کیلومتر از جاده دور شده بودم که یهو ماشینم خاموش شد و هر کاری کردم روشن نمیشد.</p> <p style="text-align: justify;">وسط جنگل، داره شب میشه، نم بارون هم گرفت. اومدم بیرون یکمی با موتور ور رفتم دیدم نه می‌بینم، نه از موتور ماشین سر در می‌ارم!</p> <p style="text-align: justify;">راه افتادم تو دل جنگل، راست جاده خاکی رو گرفتم و مسیرم رو ادامه دادم. دیگه بارون حسابی تند شده بود.</p><p style="text-align: justify;">با یه صدایی برگشتم، دیدم یه ماشین خیلی آرام و بی‌صدا بغل دستم وایساد. من هم بی‌معطلی پریدم توش...!</p><p style="text-align: justify;"><br></p> <p style="text-align: justify;">این قدر خیس شده بودم که به فکر این که توی ماشینو نیگا کنم هم نبودم. وقتی روی صندلی عقب جا گرفتم، سرم رو آوردم بالا واسه تشکر، دیدم هیشکی پشت فرمون و صندلی جلو نیست!!!</p><p style="text-align: justify;"><br></p><p style="text-align: justify;">خیلی ترسیدم. داشتم به خودم می‌اومدم که ماشین یهو همون طور بی‌صداراه افتاد. </p><p style="text-align: justify;">هنوز خودم رو جفت و جور نکرده بودم که تو یه نور رعد و برق دیدم یه پیچ جلومونه!</p> <p style="text-align: justify;">تمام تنم یخ کرده بود. نمی‌تونستم حتی جیغ بکشم. ماشین هم همین طور داشت می‌رفت طرف دره.</p> <p style="text-align: justify;">تو لحظه‌های آخر خودم رو به خدا این قدر نزدیک دیدم که بابا بزرگ خدا بیامرزم اومد جلو چشمم.</p> <p style="text-align: justify;">تو لحظه‌های آخر، یه دست از بیرون پنجره، اومد تو و فرمون رو چرخوند به سمت جاده...!!! نفهمیدم چه مدت گذشت تا به خودم اومدم. ولی هر دفعه که ماشین به سمت دره یا کوه می‌رفت، یه دست می‌اومد و فرمون رو می‌پیچوند. </p><p style="text-align: justify;">از دور یه نوری رو دیدم و حتی یک ثانیه هم تردید به خودم راه ندادم. در رو باز کردم و خودم رو انداختم بیرون. این قدر تند می‌دویدم که هوا کم آورده بودم.</p><p style="text-align: justify;">دویدم به سمت آبادی که نور ازش می‌اومد. رفتم توی قهوه خونه و ولو شدم رو زمین، بعد از این که به هوش اومدم جریان رو تعریف کردم.</p> وقتی تموم شد، تا چند ثانیه همه ساکت بودند، یهو در قهوه خونه باز شد و دو نفر خیس اومدن تو، یکیشون داد زد: ممد نیگا! این همون احمقیه که وقتی ما داشتیم ماشینو هل می‎دادیم سوار ماشین ما شده بود!!!</div></div><div style="text-align: center;"> </div> text/html 2012-02-16T06:06:21+01:00 golchin90.mihanblog.com سین مثل سلام ملكه های ایرانی... http://golchin90.mihanblog.com/post/182 <div style="text-align: center;">به نام خدا<br><br><div style="text-align: right;"><p>« <strong>چارلز دانشجوی انگلیسی با طعنه به دوست و همکلاسی ایرانی اش همایون می گوید :</strong></p> <p>چرا خانوماتون نمیتونن با مردا دست بدن یا لمسشون کنن؟؟ یعنی مردای ایرانی اینقدر کارنامه خرابی دارند و خودشون رو نمیتونن کنترل کنن؟؟</p> <p><strong>همایون لبخندی میزند و می گوید :</strong></p> <p>ملکه انگلستان میتونه با هر مردی دست بده ؟ و هر مردی می تونه ملکه انگلستان رو لمس کنه؟!</p> <p><strong>چارلز با عصبانیت می گوید :</strong></p> <p>نه! مگه ملکه فرد عادیه ؟!! فقط افراد خاصی می تونن با ایشون دست بدن و در رابطه باشن!!!</p> <p><strong>همایون هم بی درنگ می گوید :</strong></p> <p>خانوم های ایرونی همشون ملکه هستن!!! »</p></div></div><div style="text-align: center;"> </div> text/html 2012-02-12T03:30:21+01:00 golchin90.mihanblog.com سین مثل سلام طلبه جوان و شاهزاده فراری! http://golchin90.mihanblog.com/post/137 <div style="text-align: center;">به نام خدا<br><br><div style="text-align: right;">شب هنگام محمد باقر - طلبه جوان- در اتاق خود مشغول مطالعه بود که به ناگاه دختری وارد اتاق او شد. در را بست و با انگشت به طلبه بیچاره اشاره کرد که سکوت کند و هیچ نگوید. دختر پرسید: شام چه داری ؟؟ طلبه آنچه را که حاضر کرده بود آورد و سپس دختر که شاهزاده بود و به خاطر اختلاف با زنان حرمسرا&nbsp; خارج شده بود در گوشه‌ای از اتاق خوابید.<br><br>ادامه این داستان زیبا رو حتما در ادامه مطلب بخونید...<br></div></div> text/html 2012-01-29T03:30:08+01:00 golchin90.mihanblog.com سین مثل سلام فجر نور مبارک! http://golchin90.mihanblog.com/post/181 <div style="text-align: center;">به نام خدا<br><br><a href="http://up.funmehr.com/images/pps5w9v3atb567e9ue7p.jpg" target="_blank" title="دهه فجر مبارک باد"><img style="width: 425px; height: 318px;" src="http://up.funmehr.com/images/pps5w9v3atb567e9ue7p.jpg" alt="دهه فجر" vspace="0" align="bottom" border="0" hspace="0"></a></div><div style="text-align: center;"><br> </div> text/html 2012-01-26T03:30:01+01:00 golchin90.mihanblog.com سین مثل سلام جواب دندان شکن! http://golchin90.mihanblog.com/post/136 <div style="text-align: center;">به نام خدا<br><br><div style="text-align: right;"><br></div></div><div style="text-align: right;">روزی لئون تولستوی در خیابانی راه می رفت که ناآگاهانه به زنی تنه زد. زن بی وقفه شروع به فحش دادن و بد وبیراه گفتن کرد .<br><br>بعد از مدتی که خوب تولستوی را فحش مالی کرد ،تولستوی کلاهش را از سرش برداشت و&nbsp; محترمانه معذرت خواهی کرد و در پایان گفت : مادمازل من لئون تولستوی هستم .<br><br>زن که بسیار شرمگین شده بود ،عذر خواهی کرد و گفت :چرا شما خودتان را زودتر معرفی نکردید ؟<br>تولستوی در جواب گفت : شما آنچنان غرق معرفی خودتان بودید که به من مجال این کار را ندادید!!!<br><br> </div> text/html 2012-01-22T03:30:21+01:00 golchin90.mihanblog.com سین مثل سلام هرگز جا نزنید(آبراهام لینکلن) http://golchin90.mihanblog.com/post/134 <div style="text-align: center;">به نام خدا<br><br><img style="width: 250px; height: 403px;" src="http://www.nab100.com/product/abraham_lincoln_1860.jpg" alt="آبرهام لینکلن" align="bottom" border="0" hspace="0" vspace="0"><br><br><div style="text-align: right;"><div style="text-align: center;">در ۳۰ سالگی کارش را از دست داد<br><br>در ۳۲ سالگی در یک دادگاه حقوق شکست خورد<br><br>در ۳۴ سالگی مجددا ور شکست شد!<br><br>در ۳۵ سالگی که رسید,عشق دوران کودکی اش را از دست داد!<br><br>در۳۶ سالگی دچار اختلال اعصاب شد!<br><br>در ۳۸ سالگی در انتخابات شکست خورد!<br><br>در ۴۸,۴۶,۴۴ سالگی باز در انتخابات کنگره شکست خورد!!!<br><br>به۵۵ سالگی که رسید هنوز نتوانست سناتور ایالت شود!<br><br>در ۵۸ سالگی مجددا سناتور نشد!<br><br>در ۶۰ سالگی به ریاست جمهوری آمریکا برگزیده شد<br><br><br><span style="color: rgb(255, 0, 0);">نام او آبراهام لینکلن بود.</span><br></div><br><br><div style="text-align: center;">جا نزد<br><br>هرگز جا نزنید<br><br>بازندگان آنهایی هستند که جا زدند<br></div></div></div><div style="text-align: center;"><br> </div> text/html 2012-01-19T03:30:00+01:00 golchin90.mihanblog.com سین مثل سلام گل من... http://golchin90.mihanblog.com/post/129 <div style="text-align: center;">به نام خدا<br><br>&nbsp;<br><br>گل من غصه نخور، زندگی جذر و مد داره<br><br>دنیامون یه عالمه آدم خوب و بد داره<br><br>گل من! تو دنیامون نارفیقی فراوونه<br><br>خیلی کم پیدا میشه،کسی رو حرفش بمونه<br><br>گلکم! تو روزگار سرد ما<br><br>سادگی و مهر و وفا ، رفته ز یاد آدما<br><br>نمیشه تو دوره رنگ و فریب<br><br>عشقو انتظار کشید از آدمای نانجیب<br><br>کی دیده تو عصر رایانه و تو دعوای نون<br><br>صدای تیشه بیاد از بیستون!<br><br>وقتی هر کسی تو فکر نارو زدنه<br><br>دیگه باهم بودن و یکی شدن،خیالی دور و مبهمه<br><br>* * *<br><br>خلاصه بگم،گلم! تو هیرُویر زندگی<br><br>میونه قلبای خسته و یخی، جایی نداره عاشقی!<br><br>&nbsp; جایی نداره عاشقی!<br></div><div style="text-align: center;"><br> </div> text/html 2012-01-15T03:30:08+01:00 golchin90.mihanblog.com سین مثل سلام مناجاتی با خدا.... http://golchin90.mihanblog.com/post/132 <div style="text-align: center;">به نام خدا<br><br><br><div style="text-align: right;">الهی یکتای بی همتایی، قیوم توانایی، بر همه چیز بینایی، در همه حال دانایی، از عیب مصفایی، از شرک مبرایی، اصل هر دوایی، داروی دل هایی، شاهنشاه فرمانفرمایی، مغزز بتاج کبریایی، بتو رسد ملک خدایی.<br><br>&nbsp;الهی نام تو ما را جواز، مهر تو ما را جهاز، شناخت تو ما را امان، لطف تو ما را عیان. <br>الهی ضعیفان را پناهی. قاصدان را بر سر راهی. مومنان را گواهی. چه عزیز است آن کس که تو خواهی.<br><br><br>الهی ای خالق بی مدد و ای واحد بی عدد، ای اول بی هدایت و ای آخر بی نهایت. ای ظاهر بی صورت و ای باطن بی سیرت، ای حی بی ذلت ای معطی بی فطرت و ای بخشنده بی منت، ای داننده رازها، ای شنونده آوازها، ای بیننده نمازها، ای شناسنده نامها ، ای رساننده گامها، ای مبر از عوایق، ای مطلع بر حقایق، ای مهربان بر خلایق، عذرهای ما بپذیر که تو غنی و ما فقیر و بر عیب های ما مگیر که تو قوی و ما حقیر، از بنده خطا آید و ذلت و از تو عطا آید و رحمت.<br><br>الهی ای کامکاری که دل دوستان در کنف توحید توست و ای که جان بندگان در صف تقدیر تو است، ای قهاری که کس را به تو حیلت نیست، ای جباری که گردن کشان را با تو روی مقاومت نیست، ای حکیمی روندگان تو را از بلای تو گریز نیست، ای کریمی که بندگان را غیر از تو دست آویز نیست. نگاه دار تا پریشان نشویم و در راه آر تا سرگردان نشویم.<br><br>الهی در جلال رحمانی، در کمال سبحانی، نه محتاج زمانی و نه آرزومند مکانی، نه کس به تو ماند و نه به کسی مانی. پیداست که در میان جانی، بلکه جان زنده به چیزی است که تو آنی.<br><br>الهی کجا باز یابیم آن روز که تو ما را بودی و من نبودم، تا باز به آن روز رسم میان آتش و دودم... الهی از آنچه نخواستی چه آید و آن را که نخواندی کی آید. ناکشته را از آب چیست و ناخوانده را جواب چیست، تلخ را چه سود اگرش آب خودش در جوار است و خار را چه حاصل از آن که بوی گل در کنار است.<br><br>&nbsp;الهی هر که تو را شناخت و علم مهر تو افراخت هر چه غیر از تو بود بینداخت. <br><br><div style="text-align: center;">آن کس که تو را شناخت جان را چه کند<br>&nbsp;فرزند و عیال و خانمان را چه کند!<br>&nbsp;دیوانه کنی هر دو جهانش بخشی <br>دیوانه تو هر دو جهان را چه کند!<br></div></div></div><div style="text-align: center;"><br> </div> text/html 2012-01-11T03:30:11+01:00 golchin90.mihanblog.com سین مثل سلام بیمارستان روانی http://golchin90.mihanblog.com/post/113 <div style="text-align: center;">به نام خدا<br></div><br><div style="text-align: center;"><br></div><br>به هنگام بازدید از یک بیمارستان روانى، از روان‌پزشک پرسیدم شما چطور می‌فهمید که یک بیمار روانى به بسترى شدن در بیمارستان نیاز دارد یا نه؟ <br><br>روان‌پزشک گفت: ما وان حمام را پر از آب می‌کنیم و یک قاشق چایخورى، یک فنجان و یک سطل جلوى بیمار می‌گذاریم و از او می‌خواهیم که وان را خالى کند. <br><br>من گفتم: آهان! فهمیدم. آدم عادى باید سطل را بردارد چون بزرگ‌تر است. <br><br>روان‌پزشک گفت: نه! آدم عادى درپوش زیر آب وان را بر می‌دارد...!<br>شما می‌خواهید تخت‌تان کنار پنجره باشد یا ...؟!<br> text/html 2012-01-08T03:30:05+01:00 golchin90.mihanblog.com سین مثل سلام سوره ای که سپر جهنم است http://golchin90.mihanblog.com/post/125 <div style="text-align: center;">به نام خدا<br><br><div style="text-align: right;"><span dir="rtl">قیصر، پادشاه روم به یكی از خلفای بنی عباس نوشت، ما در انجیل دیده‌ایم، هر كس سوره‌ای را بخواند كه خالی از هفت حرف باشد، خداوند جسدش را بر آتش جهنم حرام می‌كند و آن هفت حرف عبارتست از «ثاء»، «جیم»، «خاء»، «زاء»، «شین»، «ظاء» و «فاء». ما، در تورات و انجیل آن سوره را نیافته‎ایم، آیا در كتب خود چنین سوره‎ای را دارید؟ و اگر جواب مثبت است مراد از این حروف هفتگانه چیست؟ <br><br>خلیفه عباسی، علماء و دانشمندان را جمع كرد و سؤال را مطرح نمود. لكن هیچ یك نتوانستند جواب سؤال را بدهند!<br><br>به ناچار سؤال را از حضرت هادی ـ علیه‎السلام ـ پرسیدند که ایشان فرمود: «آن سوره‎ای كه آنها در جستجوی آن هستند و در كتب آسمانی سابق نیافتند، در قرآن مجید موجود است و آن سوره، «سوره حمد» است كه هیچ یك از این حروف هفتگانه در آن نمی‎توان یافت.» <br><br>پرسیدند: «حكمت آن چیست؟ و این حروف علامت چیست؟» <br>حضرت فرمودند: «ث» اشاره به « ثبور» دارد؛ مراد از «ج» «جحیم»است؟ مقصود از «خ» «خبیث» است و «ز» اشاره به «زقوم» دارد و «ش» «شقاوت» است و مراد از «ظ» ظلمت است و «ف» اشاره به «فرقت» دارد.» <br><br>این پاسخ را برای قیصر روم فرستادند؛ چون جواب به پادشاه رسید بسیار مشعوف شد و دانست كه دین حق همان اسلام است و لذا بلافاصله به اسلام گروید.<br><br></span></div></div><div style="text-align: center;"><br> </div> text/html 2012-01-05T03:30:17+01:00 golchin90.mihanblog.com سین مثل سلام خاطره جالبی از زندگی انیشتین http://golchin90.mihanblog.com/post/87 <div style="text-align: center;">به نام خدا<br><br><img style="width: 147px; height: 144px;" src="http://up.iranblog.com/Files/7a57329ee2cd41f49f6d.jpg" alt="انیشتین" align="bottom" border="0" hspace="0" vspace="0"><br><br><div style="text-align: right;">یكبار اینشتین از پرینستون با قطار در سفر بود كه مسئول كنترل بلیط به كوپه او آمد. وقتی او به اینشتین رسید ، انیشتین بدنبال بلیط جیب جلیقه اش را جستجو كرد ولی نتوانست آنرا پیدا كند. سپس در جیب شلوار خود جستجو كرد ولی باز هم بلیط را پیدا نكرد. سپس در كیف خود را نگاه كرد ولی بازهم نتوانست آنرا پیدا كند.بعد از آن او صندلی كنار خودش را جستجو كرد ولی بازهم بلیطش را پیدا نكرد!<br><br>مسئول بلیط گفت : دكتر اینشتین ، من می دانم كه شما كه هستید . همه ما به خوبی شما را میشناسیم و من مطمئن هستم كه شما بلیط خریده اید، نگران نباشید. و سپس رفت. در حال خارج شدن متوجه شد كه فیزیكدان بزرگ دست خود را به پایین صندلی برده و هنوز در حال جستجوست.<br><br>مسئول قطار با عجله برگشت و گفت : دكتر انیشتین ، دكتر انشتین ، نگران نباش ، من می دانم كه شما بلیط داشته اید، مسئله ای نیست. شما بلیط نیاز ندارید. من مطمئن هستم كه شما یك بلیط خریده اید.<br><br>اینشتین به او نگاه كرد و گفت : مرد جوان ، من هم می دانم كه چه كسی هستم. چیزی كه من نمی دانم این است كه من كجا می روم!!!<br></div></div><div style="text-align: center;"><br> </div> text/html 2012-01-01T03:30:00+01:00 golchin90.mihanblog.com سین مثل سلام آموخته ام که... http://golchin90.mihanblog.com/post/64 <div style="text-align: center;">به نام خدا<br><br><img style="width: 202px; height: 331px;" src="http://taksabad.com/Files/Images/Products/NewCartoon/Charlie_Chaplin-Optimized.jpg" alt="چارلی چاپلین" align="bottom" border="0" hspace="0" vspace="0"><br><div style="text-align: right;"><br>آموخته ام که با پول می شود خانه خرید ولی آشیانه نه، رختخواب خرید ولی خواب نه، ساعت خرید ولی زمان نه، می توان مقام خرید ولی احترام نه، می توان کتاب خرید ولی دانش نه، دارو خرید ولی سلامتی نه، خانه خرید ولی زندگی نه و بالاخره ، می توان قلب خرید، ولی عشق را نه.<br><br>آموخته ام ... که تنها کسی که مرا در زندگی شاد می کند کسی است که به من می گوید: تو مرا شاد کردی<br>آموخته ام ... که مهربان بودن، بسیار مهم تر از درست بودن است<br>آموخته ام ... که هرگز نباید به هدیه ای از طرف کودکی، نه گفت<br>آموخته ام ... که همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمک کردنش نیستم دعا کنم<br>آموخته ام ... که مهم نیست که زندگی تا چه حد از شما جدی بودن را انتظار دارد، همه ما احتیاج به دوستی داریم که لحظه ای با وی به دور از جدی بودن باشیم<br>آموخته ام ... که گاهی تمام چیزهایی که یک نفر می خواهد، فقط دستی است برای گرفتن دست او، و قلبی است برای فهمیدن وی<br>آموخته ام ... که راه رفتن کنار پدرم در یک شب تابستانی در کودکی، شگفت انگیزترین چیز در بزرگسالی است<br>آموخته ام ... که زندگی مثل یک دستمال لوله ای است، هر چه به انتهایش نزدیکتر می شویم سریعتر حرکت می کند<br>آموخته ام ... که پول شخصیت نمی خرد<br>آموخته ام ... که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگی را تماشایی می کند<br>آموخته ام ... که خداوند همه چیز را در یک روز نیافرید. پس چه چیز باعث شد که من بیندیشم می توانم همه چیز را در یک روز به دست بیاورم<br>آموخته ام ... که چشم پوشی از حقایق، آنها را تغییر نمی دهد<br>آموخته ام ... که این عشق است که زخمها را شفا می دهد نه زمان<br>آموخته ام ... که وقتی با کسی روبرو می شویم انتظار لبخندی جدی از سوی ما را دارد<br>آموخته ام ... که هیچ کس در نظر ما کامل نیست تا زمانی که عاشق بشویم<br>آموخته ام ... که زندگی دشوار است، اما من از او سخت ترم<br>آموخته ام ... که فرصتها هیچ گاه از بین نمی روند، بلکه شخص دیگری فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد<br>آموخته ام ... که آرزویم این است که قبل از مرگ مادرم یکبار به او بیشتر بگویم دوستش دارم<br>آموخته ام ... که لبخند ارزانترین راهی است که می شود با آن، نگاه را وسعت داد<br>&nbsp; <br>چارلی چاپلین<br></div></div><div style="text-align: center;"><br><div style="text-align: right; color: rgb(0, 0, 153);"><span style="color: rgb(255, 0, 0);">بیایم برای یکبار هم که شده این جملاتو توی زندگیمون به کار ببریم و فقط نخونیم!</span> </div> <br></div> text/html 2011-12-24T03:30:00+01:00 golchin90.mihanblog.com سین مثل سلام آرزوهای جالب و خنده دار کودکان http://golchin90.mihanblog.com/post/38 <div style="text-align: center;">به نام خدا</div><div style="text-align: center;"><br><img style="width: 245px; height: 252px;" src="http://www.patogh98.com/uploads/2011/08/5665655656.jpg" alt="آرزوهای کودکانه" align="bottom" border="0" hspace="0" vspace="0"><br><br><br><div style="text-align: right;">آرزوهای زیر از کتاب سومین جشنواره بین‌المللی "دستهای کوچک دعا" است. این جشنواره سه سال است که در تبریز برگزار می‌شود و آرزوهای بچه‌های دنیا را جمع ‌آوری می‌کند و برگزیدگان را به تبریز دعوت و به آنها جایزه می‌دهد. آرزوهای زیر از بچه‌های ایران است:<br><br>آرزو دارم سر آمپول‌ها نرم باشد! <br><br>******************************<br><br><br>خدای مهربانم! من در سال جدید از شما می‌خواهم اگر در شهر ما سیل آمد فوراً من را به ماهی تبدیل کنی! (نسیم حبیبی/ ۷ ساله)<br><br>******************************<br><br>خدای عزیزم! من تا حالا هیچ دعایی نکردم. می‌تونی لیستت رو نگاه کنی. خدایا ازت میخوام صدای گریه برادر کوچیکم رو کم کنی! (سوسن خاطری/9 ساله)<br><br>******************************<br><br>خدایا! یک جوری کن یک روز پدرم من را به مسجد ببرد. (کیانمهر ره‌گوی/7 ساله)<br><br>******************************<br><br>خدای عزیزم! در سال جدید کمک کن تا مادربزرگم دوباره دندان دربیاورد آخر او دندان مصنوعی دارد! (الناز جهانگیری/ 10 ساله)<br><br>******************************<br><br>آرزوی من این است که ای کاش مامان و بابام عیدی من را از من نگیرند. آنها هر سال عیدی‌هایی را که من جمع می‌کنم از من می‌گیرند و به بچه‌ آنهایی می‌دهند که به من عیدی می‌دهند! (سحر آذریان/ ۹ ساله)<br><br>******************************<br><br>بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم. خدایا! از تو می‌خواهم که برادرم به سربازی برود و آن را تمام کند. آخه او سرباز فراری است. مادرم هی غصه می‌خورد و می‌گوید کی کارت پایان خدمت می‌گیری؟ (حسن ترک/ 8 ساله)<br><br>******************************<br><br>ای خدا! کاش همه مادرها مثل قدیم خودشان نان بپزند من مجبور نباشم در صف نان بایستم! (شاهین روحی/ 11 ساله)<br><br>******************************<br><br>خدایا! کاری کن وقتی آدم‌ها می‌خوان دروغ بگن یادشون بره! (پویا گلپر/ 10 ساله)<br><br>******************************<br><br>خدا جون! تو که این‌قدر بزرگ هستی چطوری میای خونه ما؟ دعا می‌کنم در سال جدید به این سؤالم جواب بدی! (پیمان زارعی/ 10 ساله)<br><br><br>******************************<br><br>بقیه این آرزوهای زیبا رو در ادامه مطلب بخونید...<br><br></div></div>